|
بانک اشعار مهدوی
|
هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است( سعیدی راد )1
|
-
زهیر دهقانی آرانی
طلیعه مشهود مستیم ولی مست می موعودیم هستیم چنین و از ازل هم بودیم ما را چو عدو مور شمارد غم نیست ما وارث مُلک وَلَد داوودیم از نسل خلیلیم و تبر در دستیم ما بت شکنان معبد نمرودیم ما منتظریم کعبه روشن گردد دیری است پی اجازت معبودیم تا یار دو دست خویش بر پرده زند ما شاهد آن طلیعه مشهودیم یا رب نکند چشم ز ما بردارد گر یار ز ما دور شود نابودیم آدینه ز تقویم همه حذف شده است از بس همگی در پی بیع و سودیم کشکول زهیر از دو بیتی خالی است درویش غزلسرای خاک آلودیم
-
زهیر دهقانی آرانی
غروب جمعه غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد افق افق دل من را غبار می گیرد نه با زیارت یاسین دلم شود آرام نه با دعای سماتم قرار می گیرد نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است که نغمه عشراتم به بار می گیرد دل صنوبریم زین هوای مه آلود نه از فراق که از انتظار می گیرد قسم به عصر که خسران قرین انسان است مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش در این دیار هزاران هزار می گیرد به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد جمال یار چو خورشید عالم افروز است حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست ز چیست یار من از من کنار می گیرد اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد دل زهیر چو شبهای تار می گیرد
-
حسن کردی
یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان دارد دوباره این دل تنگم هوایتان از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست جز دوری شما و فراق صدایتان من غصه ام گرفته برای غریبی ات حالا شما بگو کمی از غصه هایتان یک روز زیر پای شما خاک میشوم من زاده میشوم که بمیرم برایتان ناقابل است پیش کشم در برابرت چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان با این همه که رنج کشیدی به خاطرم کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتان
-
حسنا محمدزاده
حالت عرفانی به پیشگاه والای امام عصر «عج »
پلک بر هم زدی و شهر چراغانی شد ماه ، دیوانه ی آن حالت عرفانی شد
قل هوالله احد گفتی و همپای ِاذان خاک ، آکنده از آن لهجه ی قرآنی شد
ماهی ِ عشق ، در آرامش اقیانوست دل به امواج زد و صخره ی مرجانی شد
دکمه ی پیرهنت بین کتابم جا ماند نخ به نخ شعر شد و مایه ی حیرانی شد
یوسف ، آزاد شد از چاه ِ حسادت ، اما گوشه ی دهکده ای گمشده زندانی شد
مومیایی شده در مصر، خدایی دیگر دل ِ یعقوب همان گونه که می دانی شد
حال هر کلبه ی برفی ، لب ِ کوهستانت رقت انگیز تر از خواب ِ زمستانی شد.
عرق ِ شرم ِ پدر ... آب و کمی نان بیات مشقِ هر روزه ی هر طفل دبستانی شد
آه ِ برخاسته از دودکش ِ همسایه در سر ِ پنجره ها مایه ی ویرانی شد
بادها متفق القول ، شهادت دادند گل سرخ از شب هجران تو قربانی شد
پشت هم می شکند شاخه ی زیتون و انار باغبان ! باز هوا ابری و طوفانی شد
باد با خود نَبَرد لانه ی زنبوران را ؟! گل ِ من ! وعده ی دیدار تو طولانی شد
شهد چشمان تو ، یک روز عسل خواهد شد گرچه کندو پر از آهنگ پریشانی شد
زندگی نامه ی آیینه پر از ابهام است نور ، آشفته ی آن تابش پنهانی شد
هیچ کس از دل و جان درد تو را درک نکرد گرچه شعبان شد و هر کوچه چراغانی شد
-
سیدمجتبی شجاع
ازفکرگناه پاک بودن عشق است ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است آن لحظه که راه می روی آقاجان زیرقدم تو خاک بودن عشق
|