قصه ای از زبان دختران امام حسین (بسیار زیبا)
مردم دون آتشی افروختند
خیمه ها در آتش کین سوختند
بلبلی بال و پرش آتش گرفت
از جفا چشم ترش آتش گرفت
خواهری سوی برادر می دوید
دید مردی سر ز آقا می برید
دختری شیون کنان مو می درید
تا که دشمن سر ز بابا می برید
دختری دیگر به بابا راز گفت
روضه های قلب خود را باز گفت
ای پدر آبت ندادند ای پدر
نیزه بر رأست نهادند ای پدر
ای پدر انگشت و انگشتر کجاست
من ندارم باور این رأس شماست
ای پدر لب تشنه جان دادن بد است
روی صحرا بی سر افتادن بد است
ای پدر رأست به نزد نیزه هاست
نوک نیزه با رگانت آشناست
شمس بر نیزه بتاب از نوک نی
لب گشا و ده جواب از نوک نی
گو چرا ما را به هر دم می زنند؟
رنگ نیلی روی شبنم می زنند
کربلا را غمسرا دیدم پدر
لاله ها از باغ تو چیدم پدر
گلشن باغ رخت خونی شده
قصه ات لیلا و مجنونی شده
ابر چشمم بهر تو سیلای گشت
حنجرت از خنجری سیراب گشت
بادهای آسمان نوحه گرند
محو چشمان تو ای خونی سرند
سروده جعفر ابوالفتحی
وبلاگ اشعار مذهبی




