تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات

قصه ای از زبان دختران امام حسین (بسیار زیبا)(مردم دون آتشی افروختند)

Powered by Scontent
میانگین امتیار کاربران: / 5
ضعیفعالی 

قصه ای از زبان دختران امام حسین (بسیار زیبا)

مردم دون آتشی افروختند

خیمه ها در آتش کین سوختند

بلبلی بال و پرش آتش گرفت

از جفا چشم ترش آتش گرفت

خواهری سوی برادر می دوید

دید مردی سر ز آقا می برید

دختری شیون کنان مو می درید

تا که  دشمن سر ز بابا  می برید

دختری دیگر به بابا راز گفت

روضه های قلب خود را باز گفت

ای پدر آبت ندادند ای پدر

نیزه بر رأست نهادند ای پدر

ای پدر انگشت و انگشتر کجاست

من ندارم باور این رأس شماست

ای پدر لب تشنه جان دادن بد است

روی صحرا بی سر افتادن بد است

ای پدر رأست به نزد نیزه هاست

نوک نیزه با رگانت آشناست

شمس بر نیزه بتاب از نوک نی

لب گشا و ده جواب از نوک نی

گو چرا ما را به هر دم می زنند؟

رنگ نیلی روی شبنم می زنند

کربلا را غمسرا دیدم پدر

لاله ها از باغ تو چیدم پدر

گلشن باغ رخت خونی شده

قصه ات لیلا و مجنونی شده

ابر چشمم بهر تو سیلای گشت

حنجرت از خنجری سیراب گشت

بادهای آسمان نوحه گرند

محو چشمان تو ای خونی سرند

سروده جعفر ابوالفتحی

وبلاگ اشعار مذهبی

www.harame-shah.rozblog.com

نظر ها (0)Add Comment

ایجاد نظر
کوچکتر | بزرگتر

busy

برترین مطالب از دید کاربران

محصول تصادفی

ارتباط با مدیر سایت

ایمیل
وبلاگ
موبایل
نام و نام خانوادگی
محل سکونت
عنوان
متن پیام
توضیح : کادر های قرمز رنگ حتما مقدار دهی شوند