Powered by Scontent
شرم خورشید
آفـتاب از شرم خورشید آب شد، باران گرفت
در گــلوی تـشـنهی پروانهها خون جان گرفت
تـیـغ هـم وقـتی که می بوسیـد رگهای تو را
لاجرم خون خــورد و بــوی آیــهی قرآن گرفت
بـاد در دســتـان عـبــاس تــو آرامــش ســرود
لحظهای افتاد دستش بر زمین طوفاـن گرفت
مـن نـمـیدانم چه فکری کرد آن لحـظه فرات
کـه رسـیـدن تـا لـب آن کـوه را آســان گرفت
راز مـشـکـش را نمیدانم که وقتی پاره شد
آسمــان روی زمــین افــتاد تــا بـاران گــرفـت
اشتراک مطلب
ارسال به دوست
تعداد نمایش: 1407
نظر ها (0)

ایجاد نظر



