Powered by Scontent
ساییده شد لبان تو اینگونه چوب را
بر هم نمی کشند شمال و جنوب را
دیدند قرمز متمایل به عشق بود
خونین ترش مخواه ببخش این غروب را
داری بزرگ می شوی و حرف می زنی
بار دگر اعاده کن این رسم خوب را
تو شیر می خوری و پدرت تیر می خورد
لبخند می زنی پدر میخ کوب را
آب فرات در ته خود ته نشین شده است
پس خوب شد که لب نزدی این رسوب را
واجب نبود آمدنت لطف کرده ای
برداشتند از همه حکم وجوب را
آبی نمانده است که خاموششان کنم
آتش زدی لبان خودت این دو چوب را
رضا جعفری
اشتراک مطلب
ارسال به دوست
تعداد نمایش: 381
نظر ها (0)

ایجاد نظر



