Powered by Scontent
به گوش می رسد اکنون صدای حنجره اش
نشسته مادر گریه به پای حنجره اش
درید حلق عطش را که حلق اصغر بود
سه شعبه ای که کنون لا به لای حجنجره اش
نشسته تا پدر آهسته آب می نوشد
ز شوره زار حسینش به جای حنجره اش
و ناگهان پدرش زود یک حجابی کرد
عبای خونی خود را برای حنجره اش
فرشتگان خدا هم به سر زنان گفتند
فدای خون گلویش فدای حنجره اش
گرفت خون گلو را در آسمانی سرخ
ب دست خویش گمانم خدا حنجره اش
به محض آمدنتیر می شود آغاز
سر زبان همه ماجرای حنجره اش
مسعود اصلانی
اشتراک مطلب
ارسال به دوست
تعداد نمایش: 428
نظر ها (0)

ایجاد نظر



