Powered by Scontent
باغبان آغوش خود را باز کرد
فصلی از دیوان عشق آغاز کرد
گوهر دردانه را در جان کشید
با خدایش اینچنین آواز کرد
داده ام قربانیان بی شمار
عشق تو با من چنین اعجاز کرد
در میان گفتگو دستی ز کین
تیر دیگر در کمانش ساز کرد
تیر آمد ناگهان بر گل نشست
برگ برگش صحبت از یک راز کرد
نوگل زیبای باغ باغبان
زخم بر حنجر برایش ناز کرد
از سه سو خون از گلویش میچکید
آسمان را غرق در پرواز کرد
hsrfhaye.blogfa.com
سید حسن رستگار
اشتراک مطلب
ارسال به دوست
تعداد نمایش: 1037
نظر ها (0)

ایجاد نظر



